تبليغاتX
let's rise again...

let's rise again...

نسل من ...( یا جامعه شناس می شویم!)

امروز با فرنوش کلی بحث نسلمون بود. یعنی متولدای اواخر دهه ۶۰ و اوایل ۷۰! اول از سریالای نوجونونه ی بچگیمون شروع شد! از دنیای شیرین، دنیای شیرین دریا، ب مثل بهار، ... . رسید به نیم رخ، اکسیژن، ... به خانه ی سبز و خانه ی ما و ...

داشتیم فکر می کردیم که چقدر اونوقتا امیدوار و خوشحال بودیم، چقدر به شعورمون اهمیت داده می شد، چقدر کارگردانا روانشناسی بلد بودن! همینه که باعث شده نسل من بر خلاف نسل قبلش( معروف به دهه ی ۶۰یا!) ، ته همه ی بدبختیا یه نقطه ی روشن ببینه. همینه که پیرو یه پستی، یه کولر کافیه که شادی همه ی دنیا رو بهش بده!

بحثمون با کلی خوشحالی و امید واقعی ادامه پیدا کرد و آخرش به یه دسته بندی رسید! ما به این نتیجه رسیدیم که بچه های نسلمون به ۴ دسته تقسیم می شن:

۱.آدمای صرفن به ظاهر برس که توی همه ی نسلا وجود دارن و کسی کاری باهاشون نداره!

۲.آدمای موفق صرفن به فکر منافع خود( یه چی تو مایه های اسلایترینی های ه.پ!). اینا آدمایی ان که بیشتر پیشرفت تحصیلی می کنن. اینا آدمایی ان که بسته به گرایش سیاسیشون، یا تبدیل به مستر و میس گاورنمنت میشن و به مقامای بالای دولتی می رسن! یا از ایران میرن و موفق می شن! یا تو ایران می مونن و به عنوان یه عنصر غیروابسته ی شاغل در بخش خصوصی کلی موفق می شن! ( می تونه شامل پگاه و ساغر و حامد و ... باشه!)

۳.آدمای انقلابی مبارز(منظورم از انقلاب همون بحث reveloution ه و هیچ پسوند دیگه ای نداره!) آدمایی که به شدت آرمانگران و به دنبال تغییر. آدمایی که می خوان همه ی مردمو نجات بدن. در این دسته گرایش به اسلام واقعی به شدت دیده می شه!( کمی مدل من و پری و یه سری دوستای پری!)

۴.دسته ی آخر مثل همه ی دسته بندیا، دسته ی شبه روشنفکراس! آدمایی که کلی کتاب خوندن، کلی فیلم دیدن، کلی اطلاعات دارن و کلی به این افتخار می کنن! ترجیح میدن جز دهه ۶۰یا محسوب شن، نا امیدن وتلخ و اغلب به شدت مخالف با دولت و نظام! معمولن خودشونو برتر از دیگران می بینن و خیلی غصه ی جامعه رو می خورن! (مثل خیلی از آدمایی که من و فرنوش می شناسیم(!!) . حتی گاهی خودمون!)

در پایان( اینجا دیگه ما از اتاق بیرون اومده بودیم و تو راهرو واساده بودیم!) فرنوش اعتقاد داشت که که باید یه دسته ی دیگه بسازیم که ترکیبی از ۳ و ۴باشه(شایدم کمی ۲). نمی دونم ، اما من شاید خواستم توی دسته ی ۳وم با کمی تغییر باشم!

....

اما هر اتفاقی که بیفته، هر دسته ی کوفتی ای هم که اضافه یا کم شه، تو نسل من، محض رضای خدا، یا محض رضای آرمانای روشنفکریت، یا محض رضای منافع خودت، ایرانو بساز.

این کارو می کنی؟ این کارو می کنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 18:40  توسط راضيه  | 

متوسط بودن حال به هم زنه...

دارم "هامون" مهرجويي رو مي بينم....

پر از نشانه هاي روشنفكري ايرانيزه شده...

پر از حرفاي گنده...پر از...

وقتي "به خاطر يك فيلم بلند لعنتي" رو ازش خوندم...قشنگ دستم اومد كه اين بابا

كلا دغدغه ي روشنفكري داره...اونقدر زياد كه بعد از گذشت ۷۰-۶۰ سال از زندگيش..

هنوز دلش مي خواد اداي "سالينجر" رو دربياره....

...

نمي دونم اسمشو چي مي شه گذاشت؟

اين كه ما ايراني ها اساسا خلاق نيستيم؟

يا نه... صرفا بيش از حد عجوليم؟...

يعني تا يه چيز معركه مي بينيم و چشممونو مي گيره، دلمون نمياد يكي دست اون

از خودمون توليد نكنيم!! يعني كه انگار بشريت دچار كمبود مي شه يا فرهنگ لنگ مي مونه اگه

از هرچيز شاهكاري...يا حتي هر چيز تقريبا شاهكاري، يه نمونه ي ايرانيزه شده اش نباشه...

يعني انگار به شعور هنريمون بر مي خوره اگه به بدترين شكل ممكن يه نمونه ي تقليدي آبكي رو

نكنيم تو چشم ملت!

...

اما نه! انگار كه اينا نيست...

يعني يه لحظه درست وقتي كه "خسرو شكيبايي " داشت به رئيسش (يا رئيس حميد هامون)

مي گفت كه "خوب مگه اونا واقعا چكار كردن؟ يه سري سوسك و مورچه ان كه دارن تو تكنولوژي دست و پا می زنن..." ( كاملا نقل به مضمون! اينو بعد از اين كه رئيسش مي گه نگاه كن ببين چين كره تايوان فيليپين...دارن كجا مي رن و چكار كردن، گفت!) به ذهنم رسيد كه همه ي اين كارا...

همه ي اين ژستا...همه ي اين تقليدا – شايد حتي از دم دستي ترين نمونه ي ممكن مث

"50 قرار اول" -  واسه خاطر يه دليله...

اين كه ما، از بس كه عقب مونديم..از بس كه توليد نكرديم، ديگه يادمون رفته كه مي شه اين كارا رو هم كلا تو زندگي كرد....

اصلا انگار كه ما يه معيار واسمون تعريف شده به اسم "آدم گنده هاي رنگي خارجي" كه

هرچي بهشون نزديك تر بشيم، موفق تريم!

كه البته تو شرايط فعلي همچين اشتباه هم نمي كنيم!!! مي خوام بگم همه ي اين حرفا معنيش اين نيست كه حالا كه فهميديم "تقليد كار بديه" پس ما خيلي خوبيم خودمون و دست رو

دست بذاريم و بشينيم يه گوشه!!

اما روي هم رفته ما انگار يه خطي ، يه مسيري جلوي رومونه كه بايد حتما اونو طي كنيم يا

به اون برسيم...چون تعين كننده نيستيم....خيلي وقته كه تعيين كننده نيستيم...

خيلي وقته كه اولي نيستيم...

مي خوام بگم اگه خيلي آدماي مهمي باشيم، دومي ايم!

مي خوام بگم اگه معرفي بشيم به "اسكار"...فقط معرفي بشيم، خيلي گنده بوديم!!

اگه بهمون بگن بهت مي خوره جايزه ي  "گرمي" يا "پوليتزر" بهت بدن...يعني فقط

بهت ي خوره! نه كه واقعا بهت بدن!، در اون صورت خيلي باحاليم...

...

...

...

ياد "كافه پيانو " افتادم....اونجا كه فرهاد جفري به دخترش نصيحت مي كنه كه:

" متوسط بودن، حال به هم زنه گل گيسو!"

 

 

والسلام

پردیس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 16:14  توسط پرديس  | 

مرسی رضا صادقی!!

نمی خوام چوب حراجی رو به مغزم بزنم

نمی خوام گناه بی فکری بیفته گردنم

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم 

 

همین

راضیه

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 11:53  توسط راضيه  | 

این روزا

۱.این روزا عاشق آدمایی ام که کلا با این نظام مشکل دارن ... عاشق آدمایی مثل بابابزرگم که هر چی از دهنشون در میاد به امام خمینی هم میگن و منتظرن یه روز رضا بیاد و حق مسلمشو بگیره....

۲.این روزا دلم میخواد از این مملکت کوفتی برم... حاضرم به این امید اینقدر درس بخونم که از یه دانشگاه به درد نخور تو یه جهنم دره ای بورس بگیرم و ...

۳.این روزا دلم میخواد اصلا ایرانی نبودم... یه دختر ۱۸ساله ی آمریکایی شاد بودم مثلا که هنوز تو شوک از دست دادن مایکل جکسون بودم و تو کف  New Moon و از این عاشق خفنای رابرت پتینسون که بزرگترین آرمان و آرزوشون داشتن امضای اونه...

۴. این روزا دوباره دلم میخواد همون دختره بودم و تنها دردم پول گرفتن از parentsم برای خریدن جدیدترین مدل prada high heels بود و مانیکور و پدیکور ناخنای وامونده ام و... اصلا نمیدونستم ایران چیه... حتی نمی دونستم اسم رییس جمهور خودمون کیه...

۵. این روزا دلم میخواد کبک بودم... دیوونه بودم... بچه بودم...

۶. این روزا دلم میخواد یه جسد بودم که در گذر سالها ۷۰۰۰۰ کفن پوسونده بود... 

۷. این روزا... اه...

۸. من کم اوردم... بریدم...خدایا بهت قول میدم پا شم. تو صبر کن. فقط یه کوچولو زمان میخوام... اینقدر که دستمو از رو زمین بلند کنم همه ی وزنمو بندازم رو یه دستمو اون یکی رو به سمت تو دراز کنم که بگیریش... صبر کن...

 

همین

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 19:0  توسط راضيه  | 

بوی دوست داشتنی که از وجود من بلند نمی شه!

دور هم نشستیم کنار سفره ی صبحونه تو اتاق آخری خونه ی مادربزرگ و

یه هو همه دلشون هوای بحث سیاسی می کنه...

بحث سیاسی که نه...یه چیزی تو مایه های این که بچه این کارا آخر و عاقبت نداره و

این حرفا...

هرکی یه چی می گه...هرکی یه خاطره تعریف می کنه...

-فلانی یادته؟عضو مجاهدین بود؟؟

- اون یارو همسایه مون بود که اعدام شد...

- خانم فالانی یادته؟ برادرش که فرار کرد آلمان؟!

-اووه...اون جریانای سال ۶۰ رو بگو...

و هزار جور تعریف دیگه واسه ترسوندن و عبرت گرفتن من!

...عبرت گرفتن من...عبرت گرفتن ما...

چه روزاییه ها! جون می ده واسه بزرگ ترای ۵۵-۴۵ ساله مون که بشینن و از دوران 

دبیرستان و دانشگاهشون واسمون تا دلشون می خواد خاطره و نصیحت کنن و

صدی نود بگن که ببین بچه!ما هیچ غلطی نکردیم(با پوزش از قواعد عفت کلام!)

توی جوجه می خوای کاری کنی؟؟؟

ما ته آدم بزرگ بودیم وقتی نصف تو بودیم!! کلی از دنیا خبر داشتیم!

اصلا دل مشغولی ها و اهدافمون یه چیزایی بود که تو کله ی تو اصلا تعریف نشدن تا

حالا!!!(اینا رو وقتی دیگه کار به جایی نمی رسه یادمون می اندازن!!)

...

علی رغم این که جو حاکمو دوست ندارم...

علی رغم این که هیچ جوره نمی تونم باهاش هم صدا بشم و این هم صدایی بهم بچسبه...

(تاکید روی قسمت دوم جمله!!)

علی رغم این که مدت هاست دارم غر غر می کنم...

یه جورایی تکرار تاریخو به وضوح می شه دید و این دایره ی تکراری خوش رنگ و لعاب که

هی سعی می کنه بهمون بقبولونه که نه! من اون قبلی نیستم و هست...

این آرزوی کهنه ی تحول...این نیاز مطلق به توانایی هامون در خراب کردنو دوباره ساختن...

حسی که به من می گه داره یه بوهای خوبی میاد و ...

من تاریخ دان نیستم که از تکراری بودنش زده بشم...

حتی اگه از وجود من بلند نشه...باید اعتراف کنم که این بو رو دوست دارم!

 

والسلام

پردیس 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 9:23  توسط پرديس  | 

اين پديده ي "خواست حريصانه براي مقبوليت عام"؟!!

-  ... اما ديشب در "خلوت منصفانه" ي خودم به اين نتيجه رسيدم كه...

 

كاراي مسعود رسام و بيژن بيرنگ ، خصوصا خانه ي سبزشون پر بود از اصطلاحات ناشناخته و

عجيب و غريب! اصطلاحاتي كه عمرا هيچ كدوممون هيچ وقتي تو زندگي شخصي به كار نمي بريم ...

اون وقتا آدما سعي مي كردن يواشكي ازشون لذت ببرن و هيچ وقت نمي شد تو يه جمع دوستانه راحت بشيني زل بزني به تلويزيون و از اون حرفاي تئاتري دهن پر كن اشك تو چشات جمع بشه...

از اون حرفايي كه قطعا اين روزا ديگه در مقابلشون مي گي:

-          ok بابا! Ok خارجي! تو خيلي روشنفكري!!

 امروز اما كنار كسايي كه از هر چيز كوچيكي به هيجان ميان ، نشستم و خانه سبز ديدم و اشك تو چشام جمع شد! ولي همه ي اينا باعث نشد كه از خودم نپرسم آخه چه طوري مي تونستن اين جوري حرف بزنن؟

اين آدما چه طوري مي تونن بي اين كه بترسن كسي هر جوري راجع بهشون قضاوت بكنه، حرفايي بزنن كه...خودشون فكر مي كنن درسته و حتي ملت هم  بعد يه مدت كه يخشون وا بشه و ببينن نه بابا خبري نيست! كسي خرشونو نمي چسبه كه تو طبيعي نيستي تو مثل بقيه نيستي، باهاشون اتفاقا هم صدا بشه!؟

 

حيفه كه اسم اينو بذارم مصلحت انديشي! يا حتي حيفه بهش بگم عدم اعتماد به نفس...نمي دونم چي بگم به اين پديده ي "خواست حريصانه براي مقبوليت عام"؟!! (عام به معني همه!)

هر چيزي هست ما رو وادار مي كنه كه اول اطرافيانمونو بسنجيم و بعد نظرونو بگيم...از ما آدم هاي منفعل و در عين حال بيش از حد منطقي و معقولي مي سازه كه فقط در صورتي خود واقعي شونو نشون مي دن كه بدونن يا بقيه هم مثل خودشونن يا اون قدر از مرحله پرتن كه زياد اهميتي نداره كه از اساس چي فكر مي كنن!

 

اين يه چيزي كه اين دو تا آدم...يا شايد مجموعه ي كاراشون هيچ وقت نداشتن و ندارن....يه چيزي كه هميشه ي خدا باعث شده بگيم:

-          بابا اين بيژن بيرنگ يه چيش مي شه!

-          اين رامبد جوانم خله ها!!

-          Ok اينا خيلي هنرمندن ديگه!!

 و ...

 

هميشه اما دوسشون داريم...بيشتر از همه...پاي كاراشون مي شينيم...زياد تر از همه...

 

و اونا محبوبن...چون خودشونن...نه اون جوري كه ما مي خوايم.

و اين اونان كه ما رو با خودشون همراه مي كنن...و نه ما.

 

 

تا زماني كه اين ديگرانن كه ما رو با خودشون همراه مي كنن، نه از خودمون راضي ايم و نه حتي خودمونيم...وقتي كه خودمونيم...آدما با ما همراه مي شن....

 

 

والسلام

 

پرديس

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 15:49  توسط پرديس  | 

کاش فردا نیاید...

بعد مدت ها دارم می نویسم... بعد مدت هایی که همه چی رو عوض کرد. دیگه خیلی چیزا  واسه من مث قبل نیست. واسه خیلیا خیلی چیزا مث قبل نیست...(حالا خیلیاش هم خیلی تغییرات بدی نیستن!! مث دانشگاه!) واسه همین سخته نوشتن. بدجوری سخته... که بنویسی واسه آدمایی که انگار تو وجود همه شون یه چیزی شکسته... یه چیزایی... چیزایی که انگار ۱۰۰۰ سالم که بگذره نمیشه بندش زد... دلم گرفته...

                                     *      *      *

فردا ۱۳ آبانه. ۱۳ آبان... که اگه الان سالی جز سال ۸۸ بود قرار بود تهش تو مدارس راهنمایی و دبیرستان شکلات توزیع کنن یا دیگه خیلی جدیش بگیرن ۴ تا بسیجی برن در لانه ی جاسوسی و...

اما الان سال ۸۸ه ... که ای کاش نبود.. ای کاش زمان رو ۲۲ خرداد متوقف شده بود...ای کاش الان می خوابیدم و صبح که پا میشدم همه چی مث اولش بود... همه چی...

 کاش صبح که پا میشدم قرار نبود کسی بره میدون یادمان دانشگاه با دستبند سبز!(ما پایتخت نشین نیستیم!! هر کی حدس زد این مال کجاست؟؟!!) قرار نبود بسیج و جامعه اسلامی و ... هم کلی قرار بذارن که در صحنه باشن! قرار نبود کسی تجمع غیرقانونی داشته باشه... قرار نبود پلیس با تجمعی برخورد شدید کنه...قرار نبود برادر رو به روی برادر واسه... خواهر رو به روی خواهر... ایرانی رو به روی ایرانی...  قرار نبود...

ولی قراره. این قرار لعنتی که خدایا ای کاش.. ای کاش .. یه کابوس مسخره ی  کوتاه بود...

احساس خفقان می کنم. احساس کوری. حس میکنم یه نفر داره گلومو فشار میده... چشمامو در میاره از کاسه... که نبینم . نشنوم . نگم. که داریم زندگیمونو. عمرمونو وحدتمونو ایرانمونو بدجوری می بازیم... داره یادمون میره هدف اصلیمونو... که ما اون امتیم که خیلیا منتظرمونن... یه نفر از همه بیشتر... که ما امت پیامبریم. let's rise again...یادمون رفته. که تا اینجاش مهم نیست. هنوز میشه کاریش کرد. میشه راهی واسه اش پیدا کرد.میشه... من از فردا می ترسم.که بازم یادمون بره. که دیگه یادمون نیاد... هیچ وقت... و بشیم مث همه ی اون آدمای قبل خودمون که یادشون رفت... یادشون رفت و ما رو هم فراموشکار تربیت کردن  ...

رفیق فراموشکارم من از فردای خودمون می ترسم. از فردایی که همه ی قرارا بر اینه که توش فراموشکار باشیم. باشه رفقا. فردا برین فریاد بزنین. اما یادمون باشه فردا وسط فریادا وسط دعواها اگه نگاهمون به نگاه آشنایی خورد چشامون رو نبندیم  فراموشکار نشیم....

آهای فردا نیا... خیلیا منتظرت نیستن!

با تموم این حرفا:

نخوان ای جغد شب لالایی شوم

              که پشت پرده بیدار است خورشید...

همین 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 22:42  توسط راضيه  | 

قراره کوچیک نباشیم!

سلام دوستان!

 

دوباره برگشتن تو اون حس و حال قديمي، خيلي سخته. برگشتن به روزايي كه دم به دم فكري به ذهنم مي رسيد و مي نوشتم و آرزو مي كردم اي كاش يكي بخونه و به فكر وابدارتش!

اين كه بتونم رو بقيه تاثير بذارم..اين كه شخصيت منفعلي نباشم كه واسم (واسمون) تعريف شده كه باشم...

كه عكس العمل نشون بدم در برابر هر چيز كه از خر پنداري من توسط ديگران ناشي مي شه و از اين حرفا...

 حالا دارم مي نويسم در حالي كه نثرم رو اصلا دوست ندارم ... دغدغه هام ماسيده رو زمين و از اون روزا داره يه سال ( نسبت به 19-18  سال ، 1 واقعا عدد كمي نيست!) مي گذره...به همين سادگي..

 

 يه ايده اي دارم اونم اين كه اين انتخابات گند زد به همه چي...آدمايي رو به هدفي وارد گروهي كرد و عده اي رو واسه اين كه رنگ هدفشون فقط فرق مي كرد از اون گروها طرد كرد...

اوضاعي كه من دوسش ندارم و اين حس احمقانه و افكار بيمارو در من ايجاد كرده كه هر آدمي رو با رايش بسنجم....

كه اگه x  باشه پس تو گروه منه و اگه y باشه ازش نا اميد بشم...و چه تاسف بر انگيز كه من جدا از y نبودن...x هم نيستم...

و اين منو ديوونه مي كنه... و لال مي كنه و فلج مي كنه...

 

به قول چه : دوستانم تا زماني دوست من باقي مي مانند كه با من هم عقيده باشند...

 

و اين اون چيزيه كه من تو تمام دوراني كه فهميدم كيم و چي مي خوام ، ازش متنفر بودم...

و حالا چه بلايي سر همه اومده؟ چه بلايي سر من اومده؟؟

 آره! مهم تر از همه چه بلايي سر من اومده كه ديگه نمي تونم فرياد بزنم...جيغ و داد كنم و حريف بطلبم؟ چي شده ها؟؟

 

مي دونم چي شده! ماجرا اينه كه اهداف ما( اهداف همه ي ما) چيزاي كوچيكي شده...يا حداقل شبيه چيزاي كوچيكي !

 

چيزايي كه اون دوراني كه مي نوشتم و خودم بودم، واسم يه جو ارزش نداشت و جالب اينه كه حالا هم نداره...اما واسه همه داراي ارزش شده و خوب! بايد بهش تن داد....

 اومدم اينجا بنويسم حالم از هر بحث سياسي به هم مي خوره...كه خودمو...خودمونو مي خوام! كه اون روزاي شيرينو مي خوام...كه اون حرفايي رو مي خوام كه بهشون ايمان داشتم و ايمان داشتيم..

 

كه اينجا ، تو اين وبلاگ، قراره دوباره برخيزيم....قراره كوچيك نباشيم...قلبامون كوچيك نباشه..دستامون فكرمون كوچيك نباشه...

 

قراره...

 

 

والسلام

پرديس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 14:42  توسط پرديس  | 

آرزو ها!

سلام

ــــــــــــــــــــــــــ

ديگه بسه! بسه غم ها رو شمردن!

                      ديگه بسه! بسه تو تاريكي مردن!

ديگه بسه قصه ي م رو شنيدن!

   بسه از آرزو ها پا پس كشيدن!

 

ــــــــــــــــــــــــــ

والسلام

پرديس

 

 

پ.ن: كله ام پر از حرف و ايده و اعتراض و داد و قاله. حيف كه نه فرصتش هست نه مجالش!(ا!!! مجال كه = فرصت كه!!!!) ما اين كنكورو بديم.....آي بتركونيم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 22:2  توسط پرديس  | 

وسط اولش بهتره!!

" پنج سال اينجا مي مانيم و بعد مي رويم. وقتي هر دو پنج سال پير تر شده ايم، هنوز مي توانيم با هم يك گروه چريكي تشكيل بدهيم"

اين جمله رو چه گوارا به منشي اش مانره سا مي گه. وقتي انقلابي ها حكومتو تقريبا دستشون گرفتن و حالا ديگه وقت ساختنه و اين حرفا....

آره. چه پاشد رفت . 5-4 سال بعد رفت كنگو و خوب شروع كرد مثلا مبارزه. بهد ديد اوضاع كنگويي هاي زبون بسته جدا خفن تر از ايناست. اين شد كه شروع كرد بهشون فرانسه و رياضي ياد دادن و اين كه مبارزه اساسا يعني چي؟ آره مي دونم. بعدشم رفت بوليوي و بعد از اين كه حزب تا تونست به اون و همه ي همراهانش دهن كجي كرد، قهرمانانه ( با وجود آسم و هزار چيز مزخرف ديگه) واسه مردمي كه نمي شناخت مرد...

آره!همه ي اينا رو مي دونم....ولي خوب! اينا رو بذاريم كنار اين كه چه قدر كپل شد وقتي رئيس بانك مركزي كوبا شد!! نمي دونم اگه خوشگل نبود واقعا بازم نماد مي شد؟ اگه پشت سرش اون پس زمينه ي قرمز نبود؟... مي خوام بگم كه من چه رو به خاطر اون اولش دوست دارم! نه آخرش! ولي هيچ خيالم جمع نيست كه چه آخرشم مثل اولش بود!!(جمله فلسفي!)

(این نفسه ها!!عمو ارنستو!)

از مهديه مي پرسم از كجا مطمئنه كه اگه همين الآن بزنه و امام موسي صدر بياد...همونيه كه بوده؟ كه اون مي شناسه؟ مگه 30 سال كمه؟ مگه شوخيه؟ كم نبودن آدمايي كه تو 1 ماه شدن يكي كه به خواب هم نمي ديديم!!

انگار كه هر كي يه داستاني داره....بابا اون روز مي گفت هيچ ديدي اين اتقلابي ها چه زود مي ميرن؟؟...و من از اين بابت خوشحالم!!

___________________________

اين حرف آدم هاي پير و احمقه! جدا و با تمام وجودم اعتقاد دارم آدم هايي كه روح پير و احمقي دارن فقط اين جمله رو مي گن:  

 

  بابا بي خيال دختر! اين حرفا كيلويي چند؟ فكر نون

 

باش كه خربزه آبه!!

__________________________

" دنيا هيچ وقت درست نمي شه!"

اينو به خودم مي گم. در عين اين كه بيشتر گيجم تا نا اميد! اين واسه اين تو سرم اومد كه باز اين تيتر معروف كيهانو ديدم:

                            شاه رفت!

 

به مامان گفتم:

دنيا هيچ وقت امكان نداره درست بشه. هيچ توجه كردي؟ هميشه يه جايي اوضاش خيلي خرابه. يه عده كه آدم خوباي دوره ي خودشونن جمع مي شن و انقلاب مي كنن و حكومت تشكيل مي دن. ولي تا به حكومت مي رسن...باز گند مي زنن به اوضاع. دوباره يه عده آدم خوب از نوع ديگه ميان و اونا رو ور مي دارن...باز اينا ميان رو كار و باز....!!

هميشه اون اولش قشنگه....اول اولش و وسط اولش و آخر اولش!! البته بيشتر وسط اولش! همون موقع كه همه ي آدما خوبن! ....

و... خوب كمن آدمايي كه هميشه خوبن! يا كمن... يا كم مي مونن... يا بعضي وقتا يواشكي خوب بودنو يادشون مي ره!

 

مي دونين حتما.... موضوع اصلا نيست كه اون آدم خوبا هيولا بشن و ديو سه سر و اين حرفا...همين كه ديگه مث خودشون نباشن... حال آدمو به هم مي زنه...

_________________

غر زدن شده كارمون....

يكي كه هي هميشه همينو مي گه، باز ور مي داره مي گه:

 

اگه مردي، تو اينجوري نباش!

 

والسلام

پرديس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 2:19  توسط پرديس  |